فندق کوچولوی ما آرینا(هدیه آسمونی)

من و تو و دنیایی از عشق ، خاطرات، دلتنگی ها و درد و دلها

قلب آرینا عشق شیرین ما قلب

فرشته ی من...

دندان شیری...

گل مامان  این باور کردنی نیست که درست چند روز بعد از تولدت و فوت کردن شمع 5 سالگیت دو تا دندونای جلوییت لق شده باشه!! دیشب موقع خواب وقتی طبق معمول داشتم باهات صحبت می کردم تا آروم آروم آماده خواب بشی متوجه تغییر شکل دندونات شدم و وقتی بهشون دست زدم دیدم واییییییییی لق شدند. به نظرم خیلی زود این اتفاق برات افتاده اما شکر که داری مراحل رشدت رو به خوبی طی می کنی. با دیدن لق شدن دندونات یاد روزی افتادم که اولین دندونت نیش زد بیرون. وای که چقدر زود می گذره انگار همین دیروز بود . خوب یادمه تو رو روی سکوی اپن خونه نشونده بودم داشتم از لیوانت بهت آب می دادم که یوهو یه صدایی  شنیدم درست مثل دیشی سریع لثه تو نگاه کردم و دیدم گلم دندون...
25 فروردين 1394

سال نو مبارک ...

عزیز مامان بالاخره سال 94 هم از راه رسید و شما پنجمین بهار زندگی خودت رو دقیقا با اولین روز سال نو تجربه کردی. بله تولد شما از اونجایی که در اول فروردین هست و شما در ساعت 7:24 دقیقه صبح به دنیا اومده بودی درست چند ساعت بعد از سال تحویل ما حضور تو رو در کنارمون جشن گرفتیم و من و بابا فرشید دوباره خداوند رو برای داشتن تو شکر گفتیم. اون روز ظهر بابایی یه مهمونی خصوصی و ویژه به مناسبت تولدت داد و تو رو به یه رستوران شیک برد و در VIP نشوند و کلی ازت پذیرایی کرد. البته نا گفته نماند که جشن تولدت رو روز پنجم عید با حضور اقوام گرفتیم.  این باور کردنی نیست که من یه دختر 5 ساله دارم. گاهی دقیقه ها خیره به کارات می مونم و با خودم می گم آرینا...
25 فروردين 1394

روزهایی که از ما جلوترند....

سلام دخترم عزیز دلم تاریخ اخریم مطلبی که برات گذاشتم خیلی دوره . قد روزایی که خودم ازشون فاصله گرفتم دورِ دور... . سال 93 با تموم خوبیها و سختیهاش به اتمام رسید و بهار همیشه نوید بخش شروعی تازه است. خیلی خلاصه از ماههای آخر سال گذشته برات می نویسم. امتحانات مامان به اتمام رسید و مامان به حمداله با نمرات خیلی خوبی یک ترم رو گذروند. ازت ممنونم که توی اون مدت با ما همکاری کردی. البته بیشتر از تو از بابا فرشید که همیشه مثل یه کوه پشتم ایستاده و همیشه حمایتم کرده.  بعد از امتحانات با عزیز فرح و بابایی و مامان سوری به مشهد برای زیارت امام رضا مشرف شدیم. بابا فرشید به خاطر کاراش نتونست بیاد. سفر خوبی بود و شما مثل همیشه شاد و خوشحال ب...
25 فروردين 1394

من و آرینا

سلام گل دخترم الان روی تخت دراز کشیدی و داری نقاشی می کشی و مدام در رابطه با نقاشیت با خودت صحبت می کنی. از دور می بینم روی صفحه یه لب خندون کشیدی. خوشحالم که با تمام وجودت داری بچگی می کنی و سرشار از انرژی هستی. نگاهت پر طراوت و کنجکاوه و توی تخیلات غرق. افکارت شیرین و خلاقه و دوست داشتنی و ... راستی یه خبر خوب، زن دایی الناز بارداره. بله قراره به زودی یه نی نی جدید تو جمع ما بیاد. اولین نی نی بعد از تو اون می خواد باشه و در واقع حضور اون گوی میدان را از تو می گیره. انشاله به سلامتی به دنیا بیاد. از این که می خوام برای اولین بار عمه بشم حس خیلی خوبی دارم.  شب یلدا هم مثل هر سال اومد و رفت. اون روز من و شما ظهر خونه خاله الهام ...
12 دی 1393

در این روزها...

سلام دختر کوچولوی نازم  دخترم بزرگ و خانوم  شده   (البته گاهی!). قشنگ حرف می زنی. خوب می فهمی. به خوبی سخنرانی می کنی. درک و شعور فوق العاده ای داری اما!!!!!! امان از موقعی که نخوایی اینها رو داشته باشی!!!!. وقتی لجبازیت میگیره زمین و زمان هم زیر و رو بشه فایده ای برات نداره. در مجموع اخلاق و رفتارت در موقعیتهای خاص تغییر می کنه اما روی هم رفته .......... تو ماه منی و زیباترین و بی نظیرترین دارایی زندگی من و بابایی هستی.  نقاشی: پیشرفت فوق العاده ای داشتی شعر: حفظیاتت عالیه رنگها: کمی سخت یادگرفتی ولی الان همه رنگها رو می دونی. زبان انگلیسی: دوست داری و در یادگیریش دقت زیادی داری پازل و لگو: ...
22 آذر 1393

این روزهای آرینا

سلام گل مامان امروز یکشنبه است 13 مهر 93 و روز عید قربان. شما هنوز از خواب بیدار نشدی و خونه غرق سکوته. مدتهاست فرصت نوشتن نداشتم. باید بگم که الان حدود دو ماهی می شه که اسباب کشی کردیم و به خونه جدید اودیم. شما از این بابت خیلی خوشحال هستی اما گه گاهی هم یاد خونه قبلی می کنی و سراغ اتاقت رو می گیری. در مجموع این نقل مکان برای همه ما خوب بود و بعد از سالها تغییر لازمه زندگیم بود. تو طول این مدت اتفاقهای تلخ و شیرین زیادی افتاده که هر کدوم در جای خودش یک دنیا جای حرف داره اما چه کنم که فرصت کمه و وقت اجازه نوشتن نمی ده. کمی برات از روزهایی که مثل برق و باد می گذره می نویسم. شما الان حدود یک سالی میشه که مهد می ری و اونجا رو خیلی دوس...
13 مهر 1393

به زودی بر می گردم...

آخ مامانی، خواستم بنویسم سلام، اما با خودم گفتم چه سلامی چه علیکی هیچ معلوم هست کجایی!!!. چقدر از روزهای سپری شده و ثبت خاطراتت دور موندم!. انقدر دور که هر چقدر دستم رو به سمتش دراز میکنم هم بهشون نمی رسم. در مجموع تو این فرصت کم فقط اینو می تونم بنویسم که هر دو خوبیم و زندگی هم شکر خدا رو به راه. شما داری بزرگ می شی. من و شما الان سه ماهی هست که طعم یه تجربه جدید رو در کنار هم داریم میچشیم.تجربه کار. بله، من به همراه شما توی به محیط آموزشی و فرهنگی به صورت پارت تایم مشغول به کار شدیم. برای تو شروع خیلی خوبی بود به راحتی جذب مهد کودکی که توی ساختمان محیط کارمه شدی و با همه رابطه خوبی برقرار کردی. منم توی بخش فرهنگ و هنر مشغولم و یه روز...
14 اسفند 1392

جشن حنا بندون عمو محمد در سفرنامه ی بروجرد

سلام عسل مامان هفته ی گذشته درست توی همین روز یعنی چهارشنبه 10 مهر ما به بروجرد دعوت شدیم تا در مراسم حنا بندون عمو محمد(پسر عموی بابایی) و خاله گلناز شرکت کنیم. اون روز صبح زود به همراه عمو ایرج و عمو مهدی به سمت بروجرد راه افتادیم. البته عموینا با ماشین خودشون و ما هم با ماشین خودمون بودیم. زن عمو و دختر عمو مهسا و عروس دوماد هم از شب قبل اونجا رفته بودند. خلاصه حوالی ساعت 1 بعد از ظهر بود که به خونه مادر خاله گلناز رسیدیم و بعد از خوردن نهار و کمی استراحت برای رفتن به جشن آماده شدیم. ساعت 7 بعد از ظهر توی سالن بودیم و تقریبن جز اولین مهونای اون جشن ما بودیم و بعد از ما گروه گروه و دسته دسته فامیلهاشون اومدن. اون شب مراسم تا یک و دو شب ا...
21 مهر 1392