فندق کوچولوی ما آرینا(هدیه آسمونی)
من و تو و دنیایی از عشق ، خاطرات، دلتنگی ها و درد و دلها
تاريخ : دوشنبه 22 مهر 1392 | نویسنده : مامان مریم
بازدید : مرتبه

قلب آرینا عشق شیرین ما قلب

فرشته ی من...



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 25 فروردين 1394 | نویسنده : مامان مریم
بازدید : 150 مرتبه

گل مامان 

این باور کردنی نیست که درست چند روز بعد از تولدت و فوت کردن شمع 5 سالگیت دو تادندونای جلوییت لق شده باشه!! دیشب موقع خواب وقتی طبق معمول داشتم باهات صحبت می کردم تا آروم آروم آماده خواب بشی متوجه تغییر شکل دندونات شدم و وقتی بهشون دست زدم دیدم واییییییییی لق شدند. به نظرم خیلی زود این اتفاق برات افتاده اما شکر که داری مراحل رشدت رو به خوبی طی می کنی. با دیدن لق شدن دندونات یاد روزی افتادم که اولین دندونت نیش زد بیرون. وای که چقدر زود می گذره انگار همین دیروز بود. خوب یادمه تو رو روی سکوی اپن خونه نشونده بودم داشتم از لیوانت بهت آب می دادم که یوهو یه صدایی شنیدم درست مثل دیشی سریع لثه تو نگاه کردم و دیدم گلم دندونش نیش زده بیرون و از ذوقم چنان جیغی زدم که تو ترسیدی و زدی زیر گریه. الهی مامان قربونت بره که انقدر زود می گذره و فقط خاطرات این روزهات برای مامان می مونه.

 

روزی که اولین دندونت در اومد(در 7 ماهگی)

روزی که اولین دندونت لق شد(در پنج سال و 25 روزگی)

از داشتن تو احساس غرور می کنم و با تمام وجودم آرزو می کنم آینده همیشه و همیشه به روت بخنده. روی ماهت رو می بوسم و از بوسیدنش سیر نمیشم. عطر بدنت بهترین عطر دنیاست و احساس مادری قشنگترین و فناناپذیرترین حس دنیاست. خوشحالم که تو هم روزی مادر میشی و حس فعلی منو تو آینده تجربه می کنی. 



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 25 فروردين 1394 | نویسنده : مامان مریم
بازدید : 203 مرتبه

عزیز مامان

بالاخره سال 94 هم از راه رسید و شما پنجمین بهار زندگی خودت رو دقیقا با اولین روز سال نو تجربه کردی. بله تولد شما از اونجایی که در اول فروردین هست و شما در ساعت 7:24 دقیقه صبح به دنیا اومده بودی درست چند ساعت بعد از سال تحویل ما حضور تو رو در کنارمون جشن گرفتیم و من و بابا فرشید دوباره خداوند رو برای داشتن تو شکر گفتیم. اون روز ظهر بابایی یه مهمونی خصوصی و ویژه به مناسبت تولدت داد و تو رو به یه رستوران شیک برد و در VIP نشوند و کلی ازت پذیرایی کرد. البته نا گفته نماند که جشن تولدت رو روز پنجم عید با حضور اقوام گرفتیم. 

این باور کردنی نیست که من یه دختر 5 ساله دارم. گاهی دقیقه ها خیره به کارات می مونم و با خودم می گم آرینا کی بزرگ شد!؟. از داشتن دختر خوشگل و باهوشی مثل تو با تموم سیطنتها و اذیتهات خوشحالم. 

راستی به ظاهرت خیلی اهمیت می دی. کلا قرتیخانومی شدی که دائما فکر زیبا شدنه. لباس تکراری نمی پوشی. مهدکودک که می ری همیشه دوست داری لباست نو باشه و این قضیه خیلی دردسر سازه برام. 

کمی از جشن تولدت برات بگم. چند ماهی میشد که منتظر رسیدن روز تولدت بودی و روزها و شبها رو برای رسیدنش می شمردی. اون شب، شب خوبی بود. مامان بزرگات و بابا بزرگات بودند عمه ها اومده بودند (بجز عمه فرحناز) خاله و دایی و مامان سوری و خانواده عمو ایرج همه بودند. از اولی که مهمونا رسیدند همش اصرار داشتی کادوهاتو باز کنی مدام نق می زدی که زودتر بازشون کنی خلاصه هنوز شام تموم نشده بود که سراغ کادوهات رفتی و ما هم مجبور شدیم کیک تولدت رو بیاریم و ... . اون شب مثل فرشته ها شده بودی و می رقصدی و با کیبردی که برات خریده بودیم می زدی و می خوندی و خلاصه به قدری شلوغ می کردی که من مدام بهت اخاطر می دادم آرینا آروم تر.... . راستی شب مامان فاطی و بابا محسن و عمه فریبا خونه ما خوابیدن و تو توی اتاقت با عمه فریبا رفتی و تا صبح توی بغل عمه خوابیدی. 

چند روز بعد از جشن تولدت هم به همراه عزیز فرح و دایی شمال رفتیم و چند روزی توی شهر نور بودیم. اونجا هوا بارونی و مطبوع. توی چند روز اقامت واقعا از هوا و زیبایی های طبیعت شمال لذت بردیم و با یک دنیا خاطر خوش به خونمون برگشتیم. 

آرینا و سفره هفت سین

آرینا در روز تولد

آرینا در جشن تولدش

آرینا و تعطیلات عید



موضوع :
تاريخ : سه شنبه 25 فروردين 1394 | نویسنده : مامان مریم
بازدید : 137 مرتبه

سلام دخترم

عزیز دلم تاریخ اخریم مطلبی که برات گذاشتم خیلی دوره . قد روزایی که خودم ازشون فاصله گرفتم دورِ دور... . سال 93 با تموم خوبیها و سختیهاش به اتمام رسید و بهار همیشه نوید بخش شروعی تازه است.

خیلی خلاصه از ماههای آخر سال گذشته برات می نویسم. امتحانات مامان به اتمام رسید و مامان به حمداله با نمرات خیلی خوبی یک ترم رو گذروند. ازت ممنونم که توی اون مدت با ما همکاری کردی. البته بیشتر از تو از بابا فرشید که همیشه مثل یه کوه پشتم ایستاده و همیشه حمایتم کرده. 

بعد از امتحانات با عزیز فرح و بابایی و مامان سوری به مشهد برای زیارت امام رضا مشرف شدیم. بابا فرشید به خاطر کاراش نتونست بیاد. سفر خوبی بود و شما مثل همیشه شاد و خوشحال بودی و البته خیلی دلت برای بابا فرشید تنگ شده بود. 

بعد از سفر هم خدا رو شکر هر چی که یادم میاد پیش آمدهای خوب بوده و نشاط و انرژی بیش از حد شما. روزهای زمستون همچین شتاب زده تموم شد که انگار در چند دقیقه همشونو خواب دیدم. 

از شب چهارشنبه سوری برات بگم. شب شاد و پراز فش فشه و بالن آرزو و رقص و آواز توی محله خودمون. در واقع شما برای اولین بار بود که می فهمیدی چهارشنبه سوری یعنی چی. از سالی که تو رو باردار بود تا آخرین چهارشنبه سوری که با هم رفتیم رفتن به بیرون از خونه رو به خاطر شرایط امنیتی ترجیح می دادم. اماامسال با احتیاط تو رو بیرون بردیم و چند ساعتی تو کوچه خودمون همراه همه اهالی جشن و پایکوبی کردیم. 

پشت بند چهارشنبه سوری هم به دنبال کارهای عید نوروز و البته تولد شما بودیم. از تهیه لباس و خرید و نظافت خونه و .... خلاصه خیلی کارا داشتیم. و اما شما هم تقریبا همکاری می کردی و دوست داشتی که تو کارا همه جوره کمک کنی. راستی قبل از عید موهای خوشگلتو کوتاه کردم. مدتی بود که شانه زدن و رسیدگی به موهات برای ما سخت شده بود تو تو هم اصلا همکاری نمی کرد بنابراین در یک تصمیم جدی موهاتو تا سرشونه هات کوتاه کردم و تو از کوتاه شدن موهات خوشحال بودی و لذت می بردی.

آرینا در مشهد الرضا

آرینا در مشهد الرضا (ع)

آرینا و کوتاهی مو

آرینا و جشن نوروز در مهد کودک



موضوع :
تاريخ : پنجشنبه 18 دی 1393 | نویسنده : مامان مریم
بازدید : 228 مرتبه



موضوع :
تاريخ : جمعه 12 دی 1393 | نویسنده : مامان مریم
بازدید : 241 مرتبه

سلام گل دخترم

الان روی تخت دراز کشیدی و داری نقاشی می کشی و مدام در رابطه با نقاشیت با خودت صحبت می کنی. از دور می بینم روی صفحه یه لب خندون کشیدی. خوشحالم که با تمام وجودت داری بچگی می کنی و سرشار از انرژی هستی. نگاهت پر طراوت و کنجکاوه و توی تخیلات غرق. افکارت شیرین و خلاقه و دوست داشتنی و ...

راستی یه خبر خوب، زن دایی الناز بارداره. بله قراره به زودی یه نی نی جدید تو جمع ما بیاد. اولین نی نی بعد از تو اون می خواد باشه و در واقع حضور اون گوی میدان را از تو می گیره. انشاله به سلامتی به دنیا بیاد. از این که می خوام برای اولین بار عمه بشم حس خیلی خوبی دارم. 

شب یلدا هم مثل هر سال اومد و رفت. اون روز من و شما ظهر خونه خاله الهام دختر عموی مامان سفره دعوت بودیم. اونجا همه فامیل بودند و شما حسابی بازی کردی و عصر وقتی خونه برگشتیم بابایی گفت که برای امشب رستوران رزور کرده و با عمو حسن قرار شام گذاشته. بله شب یلدا ما در کنار عمو حسن و نامزدشون خاله سعیده تا پاسی از شب بودیم . در واقع بابا به مناسبت نامزدیشون براشون مهمونی گرفته بود. بعد از شام هم رفتیم فرحزاد و دور هم ساعات خوبی رو گذروندیم.

این روزها یواش یواش تو کارای خونه ازت کمک می گیرم و تو هم با چه لذتی انجامش می دی و بعد به من (در حالیکه چشمات از نشاط برق می زنه) نشون می دی و منتظر تشویق من می مونی. الهی قربونت برم که مدام دوست داری ببوسمت و خودت بغلم میایی حتی ازم درخواست بوسیدن هم می کنی. چند روز پیش دلت کیک خونگی می خواست و من با کمک تو کیک پختم. شما تو پختش حسابی کمکم کردی و من هم از ذوقم که دخترم بزرگ شده ازت عکس گرفتم شما هم هی خودتو لوس می کردی و می گفتی ازم عکس ننداز. راستی دوشنبه جشن عقد عمو حسن رفتیم. مراسم خوبی بود. تو هتل پرشیا گرفته بودند. انشاله خوشبخت بشن. اون روز هم شما خوشگل تر از هر روز بودی و کلی تو جشن شادی کردی و با بچه ها وسط سالن می دویدی.

امتحانات پایان ترم مامان از دو هفته دیگه شروع میشه. انشاله با من همکاری می کنی. کمی دلشوره دارم ولی می دونم که با کمک خداوند این دوره هم با موفقیت سپری میشه. به امید روزهای روشن و شاد....

ما در شب یلدا

آرینا خانوم در حال تهیه و طبخ کیک 

آرینا خانوم در جشن عقد 

 



موضوع :
تاريخ : شنبه 22 آذر 1393 | نویسنده : مامان مریم
بازدید : 233 مرتبه

سلام دختر کوچولوی نازم 

دخترم بزرگ و خانوم شده (البته گاهی!).

قشنگ حرف می زنی. خوب می فهمی. به خوبی سخنرانی می کنی. درک و شعور فوق العاده ای داری اما!!!!!! امان از موقعی که نخوایی اینها رو داشته باشی!!!!. وقتی لجبازیت میگیره زمین و زمان هم زیر و رو بشه فایده ای برات نداره. در مجموع اخلاق و رفتارت در موقعیتهای خاص تغییر می کنه اما روی هم رفته .......... تو ماه منی و زیباترین و بی نظیرترین دارایی زندگی من و بابایی هستی. 

  • نقاشی: پیشرفت فوق العاده ای داشتی
  • شعر: حفظیاتت عالیه
  • رنگها: کمی سخت یادگرفتی ولی الان همه رنگها رو می دونی.
  • زبان انگلیسی: دوست داری و در یادگیریش دقت زیادی داری
  • پازل و لگو: عاشق درست کردن و چیدن اونهایی
  • خاله بازی و عروسک بازی: ای نه خیلی 
  • کارتون: اوفففففففففف دست بردار نیستی
  • بازیهای رایانه ای: اگر اجازه بدم بیست و چهارساعته.
  • کلاسهای آموزشی: عاشقانه دوست داری کلاس بری
  • مهد کودک: حضور در اونجا برات هیجان انگیزه
  • فیلم های خانوادگی: متاسفانه بسیار علاقه مندی. (فضول خانوم)
  • شیک پوشی : بی نهایت برات اهمیت داره . خصوصا پوشیدن چیزهای جدید 
  • و.....

بله این خلاصه ی رفتارهای این روزهات بود. حال و هوات با بزرگ شدنت عوض شده. تقلید می کنی ، خوب به دیگران توجه می کنی. از آدمهای شیک پوش خوشت میاد. از آقایون جوون خجالت می کشی و یه عالم حرفای دیگه. 

زمان هر چی می گذره وابستگیت به بابایی بیشتر میشه. در حدی که اگه یک روز بابا فرشید ماموریت باشه یا ما خونه عزیز بمونیم بهونه بابات رو می گیری و مدام گریه می کنی. بابایی هم عاشقانه دوستت داره.

این روزها خصوصا با نزدیک شدن امتحانات پایان ترم دانشگاه مامان، سرمون خیلی شلوغ شده و من کمی پریشونم. اما تو همچنان سرگرم کار و دل مشغولی های خودت هستی و این خیلی عالیه. دوست ندارم گرفتاریهای من روی تو تاثیر بگذاره و من تمام تلاشمو می کنم که از کودکیت خاطرات خوشی برات باقی بمونه. درس و کار مامان نباید مانع شادی تو بشه و تو باید مثل همیشه توی کانون گرم و صمیمی رشد کنی و بزرگ بشی. هر هفته برنامه شهربازی رو داری و در صورت خوب بودن رفتارهات آخر هر شب حتما یک جایزه از بابات می گیری. 

به زودی فصل زمستون هم از راه می رسه و ما باید آماده روزهای سرد زمستونی بشیم. پوشیدن پالتو و پوتین و .... برات جذابه . از پوشیدن اونها خوشت میاد حتی تو طول فصل تابستون هم هر موقع اونها رو می دیدی تنت می کردی و تو خونه راه می رفته. 

گل عشقم خودت هم خوب می دونی که زندگی دوست داشتنیمون با وجود تو دوست داشتنی تر شده.



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 13 مهر 1393 | نویسنده : مامان مریم
بازدید : 210 مرتبه

سلام گل مامان

امروز یکشنبه است 13 مهر 93 و روز عید قربان. شما هنوز از خواب بیدار نشدی و خونه غرق سکوته.خواب

مدتهاست فرصت نوشتن نداشتم. باید بگم که الان حدود دو ماهی می شه که اسباب کشی کردیم و به خونه جدید اودیم. شما از این بابت خیلی خوشحال هستی اما گه گاهی هم یاد خونه قبلی می کنی و سراغ اتاقت رو می گیری. در مجموع این نقل مکان برای همه ما خوب بود و بعد از سالها تغییر لازمه زندگیم بود.

تو طول این مدت اتفاقهای تلخ و شیرین زیادی افتاده که هر کدوم در جای خودش یک دنیا جای حرف داره اما چه کنم که فرصت کمه و وقت اجازه نوشتن نمی ده. کمی برات از روزهایی که مثل برق و باد می گذره می نویسم. شما الان حدود یک سالی میشه که مهد می ری و اونجا رو خیلی دوست داری. منم به صورت نیمه وقت مشغول به کارم و به بچه های هم سن و سال تو و مادرهای اونها درس می دم.(مربی کارگاه تخصصی مادر و کودک هستم)خدا رو شکر استقبال از کلاسهام خیلی خوب بوده و این منو با وجود تمام مشکلاتی که تو این مدت تو محیط کاریم تحمل کردم راضی نگه می داره. شما هم تو کلاسهای من شرکت می کنی و حسابی آتیش می سوزونی. البته اوایل خیلی بدتر بودی و الان دیگه باهاش کنار اومدی و دست از حسادت برداشتی. مامان در حال حاضر دانشجوی کارشناسی ارشده و شما هم قول همکاری به مامان دادی. در مجموع باید بگم خیلی خانم تر از قبل شدی و بسیار بسیار پر حرف. به قدری حرف می زنی که گاهی دهانتو می گیرم و می گم: مامان تو رو خدا فقط یه دقیقه حرف نزن فقط یه دقیقه. اما شما بدون توجه به خواسته من ادامه می دی و ... . موهای حلقه حلقه و زیبای تو این روزها همه رو متحیر می کنه. اما چه کنم که برای شونه کردنش خیلی اذیت می کنی و گریه و زاری می کنی و وقتی من می گم اگه نذاری شونه کنم کوتاهشون می کنم سریع می گی: نه مامان نه . خودت هم اونها رو  دوست داری.

کلاس نقاشی ، تئاتر، قرآن هم در کنار مهد می ری و توی نقاشی خیلی پیشرفت کردی . با دقت زیادی نقاشیهاتو رنگ می زنی.

عسلم الان چشمای رنگیتو باز کردی و با یه لبخند روزت رو شروع کردی. صبح بخیر کوچولوی من....بوس

الان داری از خودت صدا درمیاری، گاهی اوقات برام شعر می گی شعرهایی که خودت می سرایی و سعی می کنی آهنگین باشه. به نظافت اتاقت اصلا نمی رسی و یکی از مشکلات اصلی من با تو همینه. بیرون رفتن رو مثل همه بچه ها دوست داری و حسابی پر خرج شدی و هزینه های سنگین رو دست من و بابا می ذاری. البته ما هم سعی می کنیم جلوشو بگیریم و این اخلاق رو تو وجودت کم رنگتر کنیم. به رستوران رفتن به شدت علاقه داری و اصلا مهم نیست چی می خوری فقط دوست داری توی رستوران با ژست بشینی و غذا نوش جان کنی.

راستی ما حدود 11 روز پیش عمو ایرج عموی بابا فرشید رو از دست دادیم و اون پیش خدا رفت. خیلی اتفاق ناراحت کننده ای بود. واقعا رفتن عمو شوک بزرگی بود . تو عمو رو خیلی دوست داشتی و عمو میرج صداش می زدی. عمو روحت شاد باشه...

امروز اولین عید عمو ایرج خدا بیامرزه. ناهار قرار بریم خونه مامان فاطینا و از اونجابا هم می ریم خونه عمو میرج.

گلم عید مبارک باشه بوس



موضوع :
تاريخ : چهارشنبه 14 اسفند 1392 | نویسنده : مامان مریم
بازدید : 305 مرتبه

آخ مامانی، خواستم بنویسم سلام، اما با خودم گفتم چه سلامی چه علیکی هیچ معلوم هست کجایی!!!.

چقدر از روزهای سپری شده و ثبت خاطراتت دور موندم!. انقدر دور که هر چقدر دستم رو به سمتش دراز میکنم هم بهشون نمی رسم.

در مجموع تو این فرصت کم فقط اینو می تونم بنویسم که هر دو خوبیم و زندگی هم شکر خدا رو به راه. شما داری بزرگ می شی. من و شما الان سه ماهی هست که طعم یه تجربه جدید رو در کنار هم داریم میچشیم.تجربه کار.

بله، من به همراه شما توی به محیط آموزشی و فرهنگی به صورت پارت تایم مشغول به کار شدیم. برای تو شروع خیلی خوبی بود به راحتی جذب مهد کودکی که توی ساختمان محیط کارمه شدی و با همه رابطه خوبی برقرار کردی. منم توی بخش فرهنگ و هنر مشغولم و یه روزهایی توی هفته تدریس می کنم که البته احتمالن سال اینده بیشتر هم میشه.هم من و هم شما دوستان خوبی تو این مدت پیدا کردیم و در کنار اونها ساعات خوبی رو می گذرونیم.

راستی چیزی به عید نمونده و ما این روزها مشغول تدارکات عید نوروز هستیم. الان چند روزی میشه که سرماخوردی و شبها تب داری ولی نمی دونم خاصیت روزها چیه که اصلن بیماری تو وجودت دیده نمیشه و فقط شب به بدنت هجوم میاره و در کل روزها شاد و شیطون مثل همیشه ای.

این روزهای آرینا به روایت تصویر:

آرینا در کلاس تئاتر خاله دولدونه

آرینا در کلاس نقاشی خاله مونا

البته به جز این کلاسها، کلاس سفال و شعر و قصه هم می ری که به زودی عکسهاشو برات می ذارم.



موضوع :
تاريخ : شنبه 27 مهر 1392 | نویسنده : مامان مریم
بازدید : 250 مرتبه

بوستان گفتگو

 



موضوع :
تاريخ : يکشنبه 21 مهر 1392 | نویسنده : مامان مریم
بازدید : 306 مرتبه

سلام عسل مامان

هفته ی گذشته درست توی همین روز یعنی چهارشنبه 10 مهر ما به بروجرد دعوت شدیم تا در مراسم حنا بندون عمو محمد(پسر عموی بابایی) و خاله گلناز شرکت کنیم. اون روز صبح زود به همراه عمو ایرج و عمو مهدی به سمت بروجرد راه افتادیم. البته عموینا با ماشین خودشون و ما هم با ماشین خودمون بودیم. زن عمو و دختر عمو مهسا و عروس دوماد هم از شب قبل اونجا رفته بودند. خلاصه حوالی ساعت 1 بعد از ظهر بود که به خونه مادر خاله گلناز رسیدیم و بعد از خوردن نهار و کمی استراحت برای رفتن به جشن آماده شدیم. ساعت 7 بعد از ظهر توی سالن بودیم و تقریبن جز اولین مهونای اون جشن ما بودیم و بعد از ما گروه گروه و دسته دسته فامیلهاشون اومدن. اون شب مراسم تا یک و دو شب ادامه داشت و شب خوب و شادی رو گذروندیم. شما هم کنار ما مثل بزرگترها می ایستادی و از موزیک و رقص بی بهره نمی موندی.

بعد از تموم شدن مراسم دوباره به خودنه مادر خاله گلناز برگشتیم و تا حوالی ساعت 4 و نیم صبح مشغول حرف زدن و گپ زدن بودیم. فردای اون روز هم همچنان مراسم ادامه داشت و مادر خاله گلناز دوباره کلی مهمون برای نهار و و هم شام دعوت کرد و دوباره گروه موزیک و شادی و پایکوبی داشتند. البته این رو هم بگم که عصر اون روز به همراه اقوامشون به یه محله ییلاقی به نام وین نایی رفتیم و کلی از آب و هوایی اونجا استفاده کردیم و از محصولات محلیشون خرید کردیم و بعد هم شهر رو گشتیم و کمی از از نساجیهای معروف بروجرد خرید کردیم. فردای اون روز حوالی ساعت 11 به سمت تهران راه افتادیم و آروم آروم و  نم نم برگشتیم و حوالی ساعت 9 و نیم یا 10 شب بود که به خونمون رسیدیم. خب گلم این از خاطرات سفر سه روزه که به بروجرد داشتیم. راستی تا یادم نرفته بگم تو توی این سفر خیلی خوشحال بودی. چون اونجا کلیییییی دوست پیدا کرده بودی و باهاشون بازی می کردی و همچین با اونها قاطی شده بودی که حتی تو دسته های رقص لری شون هم می رفتی و دستمال به دست مثل اونها لری می رقصیدی!!!! و کلی باعث خنده من و بابایی می شدی.

اینم چندتا عکس از سفر شادمون:

آرینا خانم و بابا فرشید و عمو مهدی(برادر آقای داماد)

 



موضوع :
صفحه قبل 1 2 3 4 صفحه بعد
درباره وبلاگ

ما یه زوج خوشبختیم که در سال 1382 هم پیمان شدیم و زندگی مشترکمونو عاشقانه شروع کردیم. بعد از گذشت شش سال از این وصلت شیرین در تاریخ 17/5/88 بود که فهمیدیم از طرف خدای مهربون یه مهمون آسمونی داریم. و بالاخره بعد از نه ماه انتظار اول فروردین 1389 در بیمارستان آتیه تهران ساعت 7:24 صبح ،فرشته کوچولوی ما (آرینا به معنی دختر نجیب آریایی)چشمای نازنینش رو به این دنیا باز کرد.

آخرین مطالب
لینک دوستان
آرشیو مطالب
پيوند هاي روزانه
آمار سايت
افراد آنلاین : 1 نفر
بازديدهاي امروز : 2 نفر
بازديدهاي ديروز : 34 نفر
بازدید هفته قبل : 2 نفر
كل بازديدها : 32867 نفر
امکانات جانبی