روزهایی که گذشت
سلام گل مامان
روزهایی که گذشت روزهای پر هیاهو و شیرینی بود
. خدا رو شکر دایی زهیر هم تشکیل زندگی دادو به خونه خودش رفت . پنج شنبه هفته گذشته عروسی دایی برگزار شد و همه چیز خوبو خوش تموم شد
. من و شما از سه روز مونده به عروسی خونه عزیز فرح رفتیم و بابا هم یک شب قبل عروسی خونه عزیز اومد و موند. توی اون چند روز سرمون حسابی شلوغ بود و همش درگیر کار و خرید و ارایشگاه بودیم. روز عروسی هم خدا رو شکر همه چیز خوب پیش رفت و شما پیش بابا فرشید موندی و من ارایشگاه رفتم و ساعت 2 کارم تموم شد و بابا دنبالم اومد و یه نهار کوچولو خونه عزیز فرح خوردیم و بعد من شما رو آماده کردم و لباس عروست رو پوشوندم
و به همراه داداشی(دایی شهاب)به آتلیه رفتیم.
وقتی اونجارسیدیم خاله عاطفه و عمو حسین و آتنا هم اومدن. عروس و داماد داخل اتاق اصلی بودند و عکاس مشغول تصویربرداری از اونها بود . شما هم از سالن همش تو اتاق می رفتی و سرک می کشیدی و عروس و داماد رو تماشا می کردی. خلاصه ساعت 4/5 کار عروس و داماد تو آتلیه تموم شد و اونها برای ادامه کارهاشون به باغ رفتن و ما به اتاق اصلی برای انداختن عکس رفتیم. حوالی ساعت 5 کارمون تموم شد و به سمت سالن جشن عروسی به راه افتادیم و خلاصه تا آخر شب یعنی حوالی ساعت 2/5 یا 3 بود که مراسم ادامه داشت. فردای اون روز هم مراسم توی خونه عزیز فرح برگزار شد و عزیز همه مهونها رو به نهار دعوت کرد. اون روز هم روز پرکاری بود و تموم وقتمون به پذیرایی از مهمونای عزیزمون گذشت
و آخر شب بعد از خوردن شام خسته و کوفته با یک چمدان بزرگ از لباس به خونه برگشتیم و تا فردا ظهر یک نفس خوابیدیم
.
این هم چندتا عکس خوشگل از اون روز به یاد موندنی:

آرینا و دختر خاله آتنا(آجی)



روزهایی که گذشت
